دو دوست

شعر ،داستان،خاطره ،عکس ،اس ام اس عاشقانه و......

دو دوست

شعر ،داستان،خاطره ،عکس ،اس ام اس عاشقانه و......

خاطره عاشقانه

 تصورات عاشقانه یک دیوانه

 وقتی دارم با تو ، با این تلفن لعنتی ، حرف میزنم
مدام باید تصورت کنم که اینجا ، همینجا روبرویم نشسته ای ،
انگشتان کشیده ات با آن ناخن های سوهان زنده و بلند ،
با آن لاک کمرنگی که درونش ستاره های ریز دارد ،
حلقه شده دور لیوان چای ، طره ای از موهایت با آن فر دلفریب ، افتاده روی چشمت ،
و تو زحمت کنار زدنش را به خودت نمی دهی و من مدام باید درون ذهنم درگیر این باشم که آن را از جلوی چشمت کنار بزنم ، یا همینطور دیدش بزنم و ته دلم قند آب شود .
مدام باید تصورت کنم ، با فریم های تند ، تند تر از یک فیلم ، خیلی سخت است .
تصورت کنم که توی چشم های من نگاه می کنی ، لبهایت تکان می خورد و من هی چشم هایم می چرخد و نگاهم سر می خورد از چشمانت به لبهایت و از لبهایت به انگشتانت ، از انگشتانت به طرهء مویت با همان فری که وقتی سرت را با آن حالت کودکانه تکان می دهی ، بالا و پایین می رود و دل من ، با بالا و پایین رفتن فر مویت ، بالا و پایین می رود .


باید تصورت کنم که یک جرعه‌ چای می نوشی و لبهایت خیس می شود ، سرخی رژی که روی لبت مالیده ای می ماند روی لبهء لیوان و من وسوسه می شوم لیوان چای را از دستت بقاپم و لبم را درست همانجا بگذارم و جرعهء ای چای بنوشم و تو لبخندی بزنی و سرت را دوباره تکان بدهی و من باز نگاهم سر بخورد روی همان طرهء موی شیطان و همان تکان های مواجش …
وقتی دارم اس ام اسی که برایم زدی را می خوانم ، باید تصور کنم نوک انگشتهایت را که با طمانینه کشیده می شود روی دکمه های موبایل و تو دراز کشیده ای و ردی از نور ، از لای کرکرهء پنجرهء اتاق ، افتاده روی نوک انگشتان پایت ، که لای هر کدامشان پنبه ای گذاشته ای و شیشهء لاک را هم ، باید تصور کنم که چه رنگیست
و اینبار کدامیکیشان را انتخاب کرده ای که بیشتر به ناخن های پایت بیاید .
وقتی دارم قدم می زنم ، توی همان کوچهء باریکی که برایت گفتم ، باید تصورت کنم ، که کنارم قدم می زنی و من میشمارم صدای پایت را و نبضت را ، از روی فشاری که به دستم که درون دستت ، محکم گرفته ای و من برای تو زیر لب ترانه می خوانم و تو همچنان که همیشه هستی ، ساده و معصوم ، گوش می دهی و در لابه لای ترانه خواندنم ، آن جاهایی که دوست داری ، دستم را آرام ، فشار می دهی و من ، باز تکرارش می کنم و تو لبخند می زنی و من زیر چشمی ، لبخندت ، همان انحنای سرخ رنگپریدهء مرطوب ، را دید می زنم .
باید تصورت کنم ، وقتی که بالشت را ، درخت را ، آسمان را ، حجم خالی بودنت را ، در آغوش می کشم و دست هایم ، همینطور با چشم های باز – نگو که دست که چشم ندارد ، تصور کن دارد – هاج و واج بماند که میان این فرکانس هایی که می رسد از مغز و این چیزی که لمس می شود چرا اینقدر تفاوت وجود دارد و من باز باید تصور کنم که همین که هست و یک جوری سر و ته قضیه را هم بیاورم و چقدر سخت است این سر و ته قضیه ها را یک جوری هم آوردن .
باید تصورت کنم ، نیمه های شب که بیدار می شوم و دست می کشم در حجم خالی کنارم ، که همیشه جای یک نفر خالیست ، و پتو را بکشم رویت که نکند سرما بخوری و یا بپرسم آب نمی خوری و صدای نفس های آرامت را بشنوم که لابه لایش بگویی چرا و من تشنه تر از تو ، یک لیوان آب سرد بیاورم و تو ، با آن موهای ژولیده و چشم های نیمه باز ، نیم خیز شوی و تمام لیوان آب را سر بکشی بدون اینکه بدانی فقط نصف لیوان آب مال تو بود و من هنوز تشنه ام و من دور از چشم های تو لبخند بزنم و همان چند قطرهء مانده ته لیوان را سر بکشم و فرو بروم در گرمای تنت و موهای ژولیده ات .
به من نگو تو چقدر خیالباف شده ای ،
همین ها را هم که اگر نمی بافتم که الان لخت و عور مانده بودم میان این سرمای خشک تنهایی ها و فاصله ها و نبودن ها و منجمد میشدم آنچنان که گرمای خورشید بودنت هم نمیتوانست یخ هایم را آب کند .
ولی خب ، خدائی اش هم چقدر تلخ است که آدم فقط تصور کند و تصور کند که تصور نمی کند .
حالا تو تصور کن که من آمده ام پیش تو یا تو آمده ای پیش من ، فرقی هم نمی کند ، نشسته ای روبرویم و موهایت را هم کوتاه کرده ای ، چون آنطور که من تصورت کرده ام دوست داری گاهی وقت ها موهایت را خیلی کوتاه کنی ، و دیگر آن طرهء مو هم روی گونه ات نیست و من باز باید در عین بودنت در روبرویم آن طرهء مورا با همان چند فری که آن پایینش خورده تصور کنم و تو اصلا نمی دانی من دارم به چی فکر می کنم و یک جرعه چای می نوشی و چون رژ لبی هم نزده ای ردی هم بر لبهء لیوان نمی ماند ولی من باز توی تصورم آن اثر سرخ را تصور می کنم ولی در واقعیت لیوان را از دستت می گیرم و جرعه ای چای از همان جایی که تو نوشیدی می نوشم و طعم لبهایت را ، اشتباه نکنی ها طعم رژ را نمی گویم چون من هیچوقت طعم رژ را با طعم لبهایت اشتباه نمی کنم ، می چشم و تو باز نمی دانی که من دارم به چی فکر می کنم و این هم خوب است که تو نمی دانی توی ذهن من چه می گذرد و هم بد .
الان هم دارم تصورت می کنم که از پرچانگی ها و پراکنده گویی های من خوابت برده است و من باز ، آرام پتو را می کشم رویت که نکند خدای نکرده سرما بخوری چون پوست تنت ، توی تصورات من آنقدر لطیف و نازک است که شاید باد همین پنکهء رومیزی من سردش کند و آن حرارت زیر پوستی مطبوعت ، که من دوست دارم در زیر نوازش های ممتد نوک انگشتانم احساسش کنم ، کم شود .
جایی خوانده بودم از تصور تا واقعیت یک قدم بیشتر فاصله نیست و من اینبار اگر بخواهم راستش را بگویم توی واقعیت آنقدر قدم زده ام به امید اینکه برسم به تو ، برسم به واقعیت و نرسیده ام که قدم هایم و قدم زدن هایم راه برده به جاده ای در تصوراتم که دور تا دورش درخت های بلند هست و هوای مرطوب و نم باران و انتهای جاده تو ایستاده ای و برایم دست تکان می دهی و باد می زند زیر گیسوان رهایت و من لبخند می زنم و از همان دور زیر لب به تو می گویم :
- دوستت دارم .
و توی واقعیت ، واقعا هیچ چیز نیست .
هیچ چیز …

.

نظر یادتون نرررررره ها


( قبلاٌ )های آدام های معروف

  سلام دوستداران تریبون ۹۰من فکر کردم که این مطلب به کار شما عزیزان و   

سروران می آید.به همین خاطر این مطلب را در وبلاگم گذاشتم که بدونید هر  

چه که ما بخواهیم می توانیم به آن دست یابیم چرا که: 

( قبلاَ)های آقایان بزرگ را بنگرید وبعد هم به این حرف من کمی فکر کنید.

 

امیر کبیر (صدر اعظم ناصرالدین شاه) قبلاٌٰ خدمت کار بود.

آلبرت انیشتین(فیزیکدان) قبلا منشی اداره ی ثبت بود.

جک لندن (نویسنده)قبلا کارگر کشتی بود.

ولییام شکسپیر (نویسنده) قبلا هنرپیشه بود.

یعقوب لیث (سر سلسله یصفاریان ) قبلا روگر بود.

لیندون جانسون(رییس جمهور آمریکا) قبلا واکسی بود .

توماس ادیسون(مخترع)قبلا تلگراف چی بود. 

 

و غیره وغیره؛.................


با آرزوی موفقیت برای شما دوستداران تریبون90 

با نظرات خود مارا خوشحال کنید

ترانه زیبا ازSami yusufبرای طرفداران و دوستدارانش

به سویم امدی درست در لحظه احتیاجم

درست در لحظه احتیاجم

در حالیکه بسیار تنها وگمگشته بودم

به سویم آمدی نفسم را گرفتی

راه درست را نشانم دادی ,راه هدایت را

تو قلبم را ز عشق لبریز کردی

نور ماورا را نشانم دادی

حالا تمام چیزی که می خواهم

این است که با تو باشم

تو یگانه عشق حقیقی من هستی

به من آموختی که هزگز قضاوت نکنم

حالا تمام چیزی که می خواهم

                         این است که با تو باشم                          

                                                                                 (للهم صل  علی محمد وال محمد)

تو آمدی در اوج غم ها

صدات کردم آنجا بودی

بدون تو معنای آن چیز وقتی ندانم اسراری از غیب 

     خواهم رضای تو                     جانم فدای تو

دلم می خواه که باشم با تو

خسته ام از دنیا از این دو رنگی ها

                     فقط می خوام که باشم با تو                   

                                                                                    (للهم صل  علی محمد وال محمد)

درست را از نادرست به من نشان دادی

به من گفتی که باید قوی باشم من به تو از هر زمان دیگری محتاجم ای پیامبر

به سویم آمدی درست در لحظه احتیاجم 

درست در لحظه احتیاجم

من به تو از هر لحظه دیگر محتاجم ای پیامبر

تو قلبم را ز عشق لبریز کردی

نور ماورا را نشانم دادی

حالا تمام چیزی که می خواهم

این است که با تو باشم

تو یگانه عشق حقیقی من هسنی

به من آموختی که هرگز قضاوت نکنم

         حالا تمام چیزی که می خواهم                 این است که باتو باشم 

 

                                                                                                                                              ( للهم صل  علی محمد وال محمد)       

 

Sami yusuf 

 


باز هم مثل همیشه نظر  یادتون نره

بحث جالب بین آرایشگر ومشتری(اثبات وجود خدا)

مردی برای اصلاح سر وصورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات مختلفی صحبت کردند . وقتی به موضوع خدا رسیدند ، آرایشگر گفت : من  

باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد . 

مشتری پرسید:چرا باور نمی کنی؟

 آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو اگر خدا وجود  

داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت،  

نباید درد ورنجی وجود می داشت. نمی توانم خدای مهربان را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها  

وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر وبحث کند. آرایشگر کارش  را  

تمام  کرد ومشتری از مغازه بیرون رفت.   

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید

با موهای بلند

و کثیف وبه هم

تابیده وریش

اصلاح نکرده،

ظاهرش کثیف

وژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد وبه آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من  

آرایشگر  ها هم وجود ندارند.

آرایشگربا تعجب گفت: چرا چ نین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم من آرایشگرم. من همین الان  

موهای تو را کوتاه کردم

مشتری با اعتراض گفت: نه !! آرایشگرها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی  

که  بیرون است با موهای بلند وکثیف وریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد

آرایشگر گفت :

نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است  که مردم به ما مراجعه نمی کنند

مشتری تأیید کرد: دقیقاً! نکته همین است، خدا هم وجود دارد!!! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند  

ودنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


با نظرات خود ما را خوشحال کنید